بیچاره من من غزل تازه تر نداشت
یک آسمان پرنده ولی بال و پر نداشت
سهم خیال مرده من یک پرنده بود
اما خیال تو قفسی بود و در نداشت
من شاعری که در قفست زجر می کشید
تو عاشقی که از دل تنگش خبر نداشت
من سالهای سال خودش را به پات ریخت
این شاعر فقیر از این بیشتر نداشت
دیگر نداشت تاب غریبی چشمهات
دیگر سکوت هات برایش اثر نداشت
این قصه ماجرای غم انگیز شاعری ست
که سالها به جز غم و خون جگر نداشت
یک شاعر غریبه تنها که هیچکس
حتی برای شانه تنهاش سر نداشت
تا دوباره ها یا حق