جهان بی خط ابروهات گمراه است جهان با صد هزاران ماه بی ماه است
جهان آشفته آغوش یک عشق است که با دستان تو افتاده در چاه است.
و یک سپید
تکرارم کن در واژه واژه ی نفست
وقتی که گرم گرم مرا در چای نیم روزت می نوشی
وقتی که گرم گرم نفس می کشی عطر تنم را از لابه لای دفتر شعرت
وقتی که ........
شاعر نمی شوم دلت می گیرد
شاعر می شوم خدا دلش می گیرد و تازه می فهمد من چقدر تنهام
......
دوباره فریادت می کشم
تا سبز شوی در فاصله لب و لبخند
تا بنوشی لبهام را از حنجره سرد فنجان
تا طعم بوسه هام.
و بعد ازاین هیچ