امروز بارون اومد می خوام یه غزل بنویسم براتون یه کم قدیمیه ولی خودم خیلی دوستش دارم
کز نکن کنج شعرم که بی من خالی از خنده ای وقت رفتن
خالی از فرصتی شاعرانه خالی از خنده ی گرم یک زن
من که شاعر شدم با نگاهت زیر آوار شبهای بهمن
باید از چشم تو بگذرم یا بشکنم زیر سنگینی تن ؟
من که عاشق شدم زیر باران هی قدم زد درونم شبی زن
زیر باران نشستم نوشتم عاشقم عاشقم عاشقم من
اولین شعر من نذر چشمت آخرین شعر من مطمئنا
از زبان تو خواهد شد ای مرد وقتی از چشم تو می چکد من
یک غزل با ردیف نگاهت یک غزل مثل تا خود رسیدن
کاش می شد که شاعر شوم باز
.....................