به نظر می رسد که من با تیری در قلبم متولد شده ام
ُ تیری که تحمل فشار آن در قلب
دردناک و خارج کردن آن تیر دردآور است.
جبران خلیل جبران
و اما از دلتنگی های گاه بی گاه خودم یک شاید سپید .
...
بر خاکستر تیره زمین
اشک می ریزم
آویشنی شاید از خاک بروید
جهان خانه خاموشان است
جهان آغوش واژگون من است
که فریادت می کشد
در دامن باد بوسه بارانت می کنم
شاید نسیم بوسه ام را به سرزمین ات بیاورد
بدرود
هنوز در نوسان بودن و نبودنم . آغاز تیر سر آغاز دردی عظیم توی سینه کوچک منه .می خواستم براتون شعر بنویسم اما دردها مجالم نمی دهند .
تصمیمی برای به روز شدن نبود اما بهتر دیدم یه پست رو اختصاص بدم به مادر
اما بازم نمی دونم باید چی بنویسم .
فقط .... همین
راهی بکش به سمت افقهای هیچکس
........................
بدرود یاران .