به نام اهورا مزدا
درود
پدرم رفت و من رو در انبوهی از دردها جا گذاشت . پدرم تنها سرمایه نفیس زندگی من بود که رفت و من امشب احساس تنهایی می کنم . امشب روی ویرانه های خودم خدا رو فریاد می کشم . و آغاز فصل تازه ای از زندگی تنها در باران
I feel sick at heart
I feel sick at heart
I walk to the porch and scratch
My fingers against the stretched skin of night
Dark are lamps of relationship
Dark are lamps of relationship
No one will introduce me
To the sun
No one will take me to the feast of sparrows
Remember flight
The bird is mortal
______________________________________
پرنده مردنی ست
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
بدرود جاودانه من پدرم
تا ابد دوستت دارم
درود
برای کسی که عشق از سرش زیاده . برای اونکه تا ابد تنها خواهد ماند .و در ظلمت بی عشقی روزی خواهد مرد .
شعرم نمی آید اما همین روزها به مناسبت آغاز یک زندگی جدید غزل مثنوی رو به روز می شم و بعد ...... عادت کرده ام به این نقطه های مکرر و متوالی به این تنهایی . به روزگار آدمیان اما خو نخواهم کرد .
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكني
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.
بدرود یاران