...
دارد تهوعم می گیرد
از این همه حرف که توی دلم می میرد
از این همه بغض که توی گلو خفه قان می گیرد
وقتی شاعر می شوم و بغضم با ناله سازم
حباب های خالی اشک را روی گونه ام می بارند
تو بی دلیل ترین اتفاق زندگی ام می شوی
که رفته ای
که مانده ام
تنها
بی خدا
حتی
تنها
تنها
بدرود
درود جانان
در تنهایی بامداد سکوت و تنها موسیقی دلتنگی که همراه من اند .خودم حرفی برای گفتن ندارم اما .....
حاشا
حاشا
هرگز از مرگ نهراسیدم
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
باری هراس من همه از مردن در سرزمینی است که
در آن
مزد گور کن از بهای جان آدمی افزون تر باشد.
احمد شاملو
خدایش بیامرزاد.
شادزی بدرود جانان...