تبليغاتX
بانوبارون - شاهرگم را بزنید
می خواهم تیغی بردارم و شاهرگم را بزنم

این روزها دچار یاسی بزرگ شده ام 

           یک جور یاس فلسفی . دچار تنهایی خیلی بزرگ .

دلم گرفته است دلم بدجور گرفته است .

می خواهم خودم را بمیرانم  شاید ........

این آخرین نوشته های من است که سالهای سال است دلم گرفته است و می خواهم بروم    بروم   بروم

خسته ام از این همه لجاجت برای زنده بودن و زندگی کردن

آخرین غزل مثنوی را که هنوز نا تمام است برایتان می نویسم  شاید هیچ وقت فرصتی برای پایان کار نداشته باشم

و تنها می توانم بگویم   برای همیشه به ...... می سپارمتان

                                      

دوستت دارم بی فاصله بی استدلال

مثل لبخند پر از طعنه این شعر محال

مثل رقصیدن دستان تو در موج نسیم

طعم بوسیدن و خندیدن و صد خواب و خیال

می - نمی روید از این باغچه حتی گل درد

نرود از دل من خاطره این همه سال

------

رفت  - آن مرد که باران نبرد خواب مرا

سیل اشکش نبرد دل دل بیتاب مرا

----

مانده تا در شب تو مست سراپا بشوم

می شود عاشق چشمان تو آیا بشوم

عشق آشفته خندیدن و دلبندی توست

آسمان تشنه آغوش خداوندی توست

آسمان ریخته در دامنه ابروهات

آسمان قسمتی از همهمه ی گیسوهات

دست تو وسوسه چیدن سیبی که نبود

چشم تو  فاجعه ای ریخته در دامن رود

-

می روم تا برسم وای خدایا هرگز

می - نمی - می رسم آیا به شما یا هرگز

این منم این من شیدایی پرپر زده ام

دست تنهایی این فاجعه بر سر زده ام

وای می ریزد و می جوشد شریان تنم

این که در پای غزلهای تو افتاده منم

این که در اوج هیاهوی تو پر پر زده است

گاه و بیگاه به آغوش شما سر زده است

این که قربانی یک حسرت مسموم شده

--------.............................----------

                                                              بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:47  توسط بانو بارون  |