و قاب عکسی که .......
دوباره داره می خونه .صدایی که آشناست . صدایی که سالهاست با من زیسته
شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
از گوشه چشمم شروع می شه پایین می یاد روی بالشم آروم می گیره .
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
سردی هوا توی تنم کز کرده
بارونی نباریده و من هنوز چشمم به دست آسمونه
...........................................
امروز متولد شدم . آغاز یکسال بزرگتر شدن در هجوم بی امان روزها و روزها . دعایم کنید باران ببارد .